تبليغاتX
نیم نگاه: تنها وبلاگ رسمی روزبه میرزاده
موسیقی و ترانه ////////////// نیم نگاه یک ساله شد.

قصه شهرخالی

                                                   

                                  روزبه میرزاده  سه شنبه 31 اردبهشت 87

 

  تو شهری   که تو  نیستی           خیابون  شده خالی               

 

  دیگه هرچی می بینم                دارن رنگ خیالی!

 

  با من یه هم صدا نیست           با من یه آشنا نیست

 

  دیگه یه  هم زبونی              با من غیر از خدا نیست

 

  ... 

 

    تمام شب به آهنگی از تورج شعبانخانی با صدای زیبای فرشته ٬ بر اساس شعری از معینی کرمانشاهی گوش می کردم که روایت تلخ تنهایی و سرگشتگی دلخستگانی است که بی پناه و دردمند در انزوای پر هیاهوی شهرهای بزرگ سرگردانند. ترانه،آهنگ و صدا به طرز ماهرانه ای درهم تنیده اند.

    تورج، به سائقه نیرومند هنری خود، به درونمایه عصیان و حسرت شاعر ( معینی کرمانشاهی ) نقب زده است

   این آهنگ را بارها و بارها شنیدم و آن را زمزمه کردم و به توانمندی آهنگساز و خواننده در پرداخت این اثر دریاد ماندنی آفرین گفتم.

   هر شعر پرمایه ای طبعا پیامی با خود دارد و بر آهنگساز است که آن پیام را به زبان موسیقی بیان کند

 شوریدگی انسان های بی پناه و رنج جانکاه دل سوختگان شیدا در این ترانه به شیواترین ترین وجه  بازنمایی شده است .این اثر تکرار ناشدنی است. شما هم آن را بشنوید و به حال و هوایی که هر سه هنرمند خالق آنند ، گوش بسپرید.

  و اما داستان شعر، آنگونه که تورج شعبانخانی  برای نگارنده  تعریف کرده ، از این قرار است:

سالها پیش رهگذران خیابان فردوسی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روز و شب زنی شوریده را با لباسی سراپا سرخ با شاخه گلی در دست می دیدند که به دور دست ها خیره شده است.

   او سالها با همان لباس سرخ و کفش و جورابی با همان رنگ، روزها را به شب می رساند و هرگز تغییری در فرم و رنگ لباسش نمی داد. کاسب ها و اهل محل او را می شناختند. و پاس حرمت او را داشتند. می گفتند: سال ها پیش هنگامی که با همان شمایل در میدان فردوسی، منتظر مرد دلخواهش بوده است، خبر می رسد که آن مرد با زن دیگری گریخته است و به این ترتیب، او تمام آن روز و روزها بعد در همان نقطه به انتظار او مانده است و هرگز سخنان دوستان و اطرافیان خود را در مورد سُست پیمانی آن مرد و ازدواج او با زنی دیگر، باور نکرده و همچنان در همان نقطه منتظر آن مرد باقی مانده است تا پایبندی خود را به عشق خود ثابت کند.

   تورج شعبانخانی می گوید:

   او در باران و برف- در سرما گرما - با متانت خاصی در کنجی می نشست و به نقطه ای در دور نگاه می کرد.

   برای همین او را مظهر عشق و وفاداری می خواندند و اهالی محل کم پیش از او مراقبت می کردند. برای همین از معینی کرمانشاهی خواستم  ترانه ای درباره او بسراید و به این ترتیب، این ترانه ساخته شد.

                                

                                 لینک دانلود آهنگ شهرخالی

خواننده: فرشته

ترانه سرا: معینی کرمانشاهی

آهنگساز: استاد تورج شعبانخانی

تنظیم موسیقی: اریک

 

 هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط روزبه میرزاده | 

                     سال نو مبارک

 

 

 

 سپاس                                               23/12/86

   

   در این فرصت،جا داره ازهمه دوستان و سروران عزیزم که با پیام

 

و ایمیل های محبت آمیز خود، مرا مورد مهر قرار داده اند و به

 

خصوص از همه مهربانانی که تولد من و سالگرد راه اندازی، نیم نگاه

 

رو تبریک گفته اند، تشکر کنم.

  

   خبر جدید اینکه بالاخره بعد از حدود یک سال، مجوز آلبوم من از

 

سوی وزارت ارشاد صادر شد و امیدوارم طی چند ماه آینده بتونم

 

منتشرش کنم.

 

 

یادداشت روز                                  از روزبه میرزاده

  

   شب بود. چراغ ها از دور سوسو می زدند. تمام طول سفر خواب بودم.چشمم را باز کردم. 12 کیلومتر مانده به تهران باید پیاده می شدم. به شاگرد راننده سپرده بودم بیدارم کند. با فریاد او از خواب پریدم:

  - داشی جان بجنب،رسیدیم!

سراسیمه، کاپشن ام را پوشیدم. کلاهم را سرم گذاشتم. کیف و کتاب هایم را برداشتم، نگران بودم چیزی جا نگذارم. آهان! دفترچه ام... شعر تازه ای که سروده بودم، آن بالا بود. راننده داد زد:

   بجنب بچه چون! مگه نمی خوای پیاده شی؟

خراب و خواب آلود، آشفته و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. اتوبوس راه افتاده بود: قان قان...

   هوا تاریک بود. من کجا بودم؟ کیفم، کتابم، کاپشنم رو که آوردم. یک چیزی جا گذاشته بودم. چی بود؟ باد سردی به صورتم خورد. نگاهی به اتوبوس انداختم که شتابان دور می شد. آخ  چیزی توی اتوبوس جا مانده بود. داد زدم : نگه دار. اما اتوبوس رفته بود. انگار خودم را توی اتوبوس جا گذاشته بودم!

 -----------------------------------

"مارکز"ماجرای مشابه ای را نقل می کند و می کوشد آن را دستمایه داستانی کند.

 می نویسد:

"در خیابان خواستم یک تاکسی صدا بزنم، اما تاکسی جا نداشت. بعد تاکسی نزدیکتر آمد، دیدم خالی است. راننده گفت نگران نباش، این جادویی است که اغلب اتفاق می افتد. جریان را برای دوست نویسنده ام لوئیس بونوئل تعریف کردم، گفت شروع خوبی است، ولی نمی تواند یک داستان شود."

مارکز می افزاید:

   "قبل از آنکه بخواهم چیزی بنویسم، هر روز صبح به مدت دوساعت احساس می کنم، قورباغه ای در شکمم در جنب و جوش است. بعد به طور ناگهانی، می بینم چیزی در حال بالا آمدن است. بعد مثل آب از دهنم  بیرون می جهد."

نوشتن مثل بر آمدگی خمیر است. اما بعضی وقتها قلم تو را ازخود بیخود می کند، پروازت می دهد. نویسنده ای که داستان هایش را کنترل نمی کند، روحیه اش را می بازد. در داستان های او نزاع دردناکی میان تخیل و تعقل اتفاق می افتد.

ارنست همینگوی می گوید:

   شخصیت یک نویسنده در سیاه مشق های به دور ریخته اش متجلی می شود.

آندره مالرو، نویسنده و متفکر فرانسوی

   این مفهوم را این گونه بیان می کند نویسندگی، هنر حذف است منظور چیست؟ مردم معمولا در گفتار و نوشتار، بی مبالات هستند و اگر بخواهند هنرمند باشند، چاره ای ندارند جز اینکه با کم ترین کلمه، بیش ترین معنا را بیان کنند.

 

ارنست همینگوی در یک جمله، یک جهان اندیشه و تجربه را در اختیار ما قرار

می دهد:

سخت ترین کار جهان، نوشتن یک جمله ساده و روان است!

 

روزبه میرزاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:16  توسط روزبه میرزاده | 

 

 تو حرف می زدی من رفتم...

 

 

    لبهایت مثل دو ماهی قرمز در تنگ آب تازه به آرامی تکان می خورد.

 

چشمهایت پشت طارمی خانه ای در خیال به من نگاه می کرد .نگاهی

 

بی لبخند . ترسیدم لب وا کنم و آن دو ماهی بگریزد. اگر خیره نگاهت

 

می کردم، آن طارمی بلند فرو می ریخت و ستاره می پژمرد.

 

      فقط نگاه کردم. حرف می زدی، من نمی شنیدم. چیزی را با حسی

 

عمیق بیان می کردی، پیدا بود.

 

     من سردم بود. می دیدمت مثل تصویر بزرگ ابری در فلق.

 

ابری سیاه و انبوه.روی ماه را گرفته بود . نقش به نقش و خیال انگیز.

 

 ماه نبود، نمی دیدمش. یک سمت ابر روشن بود. قبله آن سمت  بود.

 

آن پایین، شاخه های درخت در هم می تنیدند. ستاره ها نبودند. دیوار بود.

 

سیبی از درخت افتاد و من سبک صدای ترا شنیدم وهوهوی با د  وصدای

 

لرزش پنجره را... تو آرام حرف می زدی . شعری می خواندی شاید!

 

واژه به واژه  ترا می شنیدم و شعر آرام ترا که شکل حضور  خودت بود.

 

4 بهمن 1386 تهران                                       روزبه میرزاده

 

هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:0  توسط روزبه میرزاده | 

 

 از   اين   پنجره                                    

 

یادداشتی از روزبه میرزاده

    6 دی ماه 86

 

برای تو که می شناسی و نمی شناسی ام 

 

 

   پنجره من بسته بود. مدت ها بسته بود و تو پاک مرا از یاد برده بودی،

 

بی معرفت! دختران حوا مثل مادرشان، لوطی گری را نمی شناسند و

 

این نقص بزرگی است و تا این نقص بزرگ ذاتی را دارند،

 

آدم نمی شوند! البته بی مرام بودن ، زن و مرد نمی شناسد اگر لوطی

 

صفت نباشی، هنوز آدم نیستی و حوّّا عیبش این بود که مسئولیت

 

وسوسه هایش را نمی پذیرفت  . آدم که به خاطر رضایت او، از هیچ

 

کاری پروا نداشت، تن به گناه داد و سیب را به دستان حوا سپرد تا

 

گاز بزند بعد هم که به زمین تبعید شد حوا ککش هم نگزید!

 

یعنی اصلا ککی ندارد که بگزد !

 

آهای حوا! از آتش فتنه انگیزی نمی ترسی ؟ نه نمی ترسی ! چون

 

می دانی یکی هست که شیفته وار دنبال توست و از جانش می گذرد

 

تا تو یک شکر بخندی! آه... اگر حوا سر سوزنی پروا داشت.  و

 

بیچاره آدم که با همه آدمیت اش، هنوز (و همیشه) دل به عشق حوا

 

دارد. شاید چون باید از کمال خودش مایه بگذارد تا حوای سر به هوا

 

را مهار کند. اما نمی شود! حوا با وسوسه هایش گویی پنهانی با

 

اهریمن پیمان بسته است که نگذارد آب خوش از گلوی این مرد (آدم)

 

پایین برود. شایدم هم آدم ریگی به کفش دارد و گرنه سر چهارراه

 

سرنوشت رهایش می کرد تا گرگ ، تمیز بخوردش ! و خیال

 

عالم و آدم راحت شود.

 

                                                               والسلام  

هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:18  توسط روزبه میرزاده | 

 

برای همه و هیچکس

 

 

شب پاییزی من بی تو زیبا نیست. پشت این پنجره شب

 

جاری است.زمستان پا در رکاب است وتو نیستی که پرسش  

 

نگاه مرا ببینی پرسش قلب مرا  که نمی خواستم روی

 

فرصت صدای تو بگذارم. پس من آن نیستم که تو می

 

خواهی و آن نیستم که تو بخواهی و من آن بشوم.

 

با این همه آن قدر به درون خاک تو ریشه کرده ام که اگر

 

بخوانمت، سبز خواهم شد و تو تقصیری نداری که در

 

حجاب غفلت این روزگار مانده ای و مرا که به یک جرعه

 

دیدارت دلخوشم نمی بینی.

 

شب بی تو شوری ندارد و دیگر حرفی برای گفتن ندارم

 

الا اینکه من دل به سراب خوش نمی دارم و پروایی ندارم

 

که آب از سبویی بنوشم که هم قواره روح من است!

 

 

16/9/86  2۳:۱۲ دقیقه تهران         روزبه میرزاده

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:12  توسط روزبه میرزاده | 

 

  در سوگِ قیصر امین پور 

 

  مدت ها بود فرصت اندکی داشتم تا چند خطی از سر همدلی با شما بنویسم . اما این چند روزه٬

در گذشت قیصر امین پور شاعردرد آشنا مرا سخت غمگین کرد. نسل من٬سایه سار خنک شعر

ها و ترانه های اورا در این شوره زار بر سر خود حس کرده است. او زیبا می نوشت و زیبا

می سرود و زیبا می خواند و خود زیبا بود و شاعری صادق بود. بسیار رنج کشید و شوریدگی

ها داشت.

یادش بخیر که بسیار بار لحظه های ما را به عطر نفس های عاشقانه اش عطر آگین کرد.

می گفت: بعضی کلمات٬ کلمه نیستند٬ پاره خطی از سر نوشت تو هستند. و بعضی کلمات بر

آدمی حق حیات دارند و پاره های بودن ما می شوند و باز از او یاد دارم که می گفت:

با شکوه ترین مزار ها مزاری است که در دلها بر پا شوند و اینک در دلهای ما در خاطرات ما

و در شعر ها و ترانه هایش زنده است. 

یادش گرامی                     تهران: 10/8/86 روزبه ميرزاده                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:23  توسط روزبه میرزاده | 
 

   یک نکته یک اشاره

                                                                                       

    ترانه "معبد مهربونی" رو از آلبومی که در دست انتشاردارم٬

    انتخاب کردم واونو به همه دوستان آشنا وناآشنا تقدیم می کنم     

 

                 لینک دانلود: معبد مهربونی با صدای روزبه میرزاده

                                 

 خواننده: روزبه میرزاده   

 آهنگساز : استاد تورج شعبانخانی

 ترانه سرا : مریم اسدی

 تنظیم موسیقی: علی موثقی

 نوازننده گیتار: فیروز ویسانلو و سازهای الکترونیک علی موثقی

                         فقط نظر فراموش نشه! متشکرم روزبه میرزاده۱۵/۶/۸۶

دوستان عزیزم امکان داره گاهی در شروع دانلود ارور بده و لود نشه بستگی به سرعت و نوع کارت داره!     موفق باشید ۱۸شهریور۸۶

روزبه میرزاده سال 86

هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:38  توسط روزبه میرزاده | 

 

 

  آخرين سروده 7/6/86       روزبه ميرزاده

 

                   

                 

                      من ترا دارم چشم!

 

   ترمهٔٔ مخل

 

 نقش اسليمی دارد انگار،

 

سايه در سايه ی ناز

                                    

                            پر راز

 

مخمل چشم ترا می گويم!

 

شب پر از رايحه باران است

                                  

                          شهر در سايه ابری سنگين

                                                

                                 شب چشمان ترا دارد چشم

                                                                    

                                         بی اشارات غريبانه ماه

 

قطره باران بر پلکِ تَرم می لغزد

 

من ترا دارم چشم!

 

" نازک آرای تن ساقه گلی

 

که به جان دادمش آب              

 

ای دريغا به برم می شکند"  (1 )

 

---------------------------------

1 - قطعه ای   از شعر بلند  نيما يوشيج

 

                          

            تهران: 7 شهريورماه 86  روزبه ميرزاده

 

هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:24  توسط روزبه میرزاده | 

                       

                                            

                 همه می خواهند خواننده شوند

 

                        

                            ( نگاهی به موسیقی پاپ در ایران)            

 

                                                            

                                                          یادداشتی  از روزبه میرزاده                 

                                                 

                                        

                          من خواننده ام     تو خواننده ای     او خوانند است

 

 

                          ما خواننده ایم    شما خواننده اید    آنها خواننده اند

 

                                                         

 

    این روزها كانال هاي متعدد تلویزیونی آزاد، با انبوه کلیپ ها

 

از بام تا شام، موزیک پاپ ایرانی پخش می کنند. انگار همه

 

یک  شبه  تصمیم گرفته اند خواننده شوند. سرگشته از این کانال به

 

کانال می روم. کولاکِ خواننده است! بیش از صدها خواننده با

 

حرکات موزون و بعضاً ناموزون٬ با اداها و اطوارهای

 

آنچنانی ، شعر و آهنگی را می خوانند.   مشخصه اکثریت قریب

 

به اتفاق این نما آهنگ ها، ناکوک بودن صدای خواننده است که

 

ظاهرا بدون هیج نظارت و کنترل فنی از تولید به مصرف پرتاب

 

می شوند و پیداست با هجوم این همه جوان با ذوق و خوش

 

تیپ ایرانی ( غالبا دختر کش!) چه سرمایه هنگفت  و سرسام آوری در

 

این حوزه درگردش است و صاحبان کانال ها چه پولی به جیب می زنند!

 

و این البته هم فال است هم تماشا! پول می گیرند تا حاصل ساعتها